ღ ....عشق ღ
ღ عشق یعنی کوتاه ترین راه بین دو قلبღ

گاهیـِ دِلِت میـِ خوآد همه یِ بُغضات اَز تو نگات خونده بِشِه
چون جِسارَتِ گفتنِ کَلمِه ها رو نَداریـِ...
اَمّا یه نگاهِ گُنگ تحویل میـِ گیریـِ
وَ یِه جُمله مِثله:
چیزیـِ شده؟؟؟
اَز اونجاست که بُغضِتو با یِه لیوان آب سَر میـِ کِشیـِ وَ بآ لَبخَند میـِ گیـِ:
نَــــ هیچیـِ...!!!
تو آنقدر ساَده وراحتــِِِِ آمدیـِِ که من شیفته صداقتــِِِ و سادگی ات شدمــَِِ
نمی خواّهم به این زودی ها اَز دستت بدهم٬مرا تنِها نگذارِِِ!!!
كاِش ميشدِ قايق خسته جسمم در ساحلــَِ وجودتـ- آرام گيرد...
و من ميتوانستم كوله بار سنگينَ درِد هاَيِم را در بيراهه هاي بيقراريِِِ،
آنجآ كه دستـَِ هيچ آدمي زاديِِِِ به آن نرسد رهآ كنم-..
ومجبور نبوديم در ميانه راه،ديوار سرد جدايي را پيشـِ رو ببينيمـَ،
كاش تا آخر راه دل به جاده ميسپرديمـِِ مثل سايه...مثل روياّ...
آيا طاقت مي آورم اين همه خاطره را رها كنم
وآيا تو مي تواني با بي احساس ترين احساس ها رها شوي!؟
و آيا از اين مرداب و پهن دشت وسيع به سلامت خواهيم گذشت؟؟؟
ســـلام دوســــتای عــزیـــزم
ای دل غافل دیدین سال ۹۰ هم تموم شد
امیدوارم سال قشنگی داشته باشید
از اینجا همتونو میبوسم و عیدو تبریک میگم

ღ دوســـــــــــــتون دارم ღ

تو را در دل
دل را در موقع تپیدن
و تپیدن را به خاطر تو دوست دارم
من غم را در سکوت
سکوت را در شب
شب را در بستر
و بستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم
من بهار را به خاطر شکوفه هایش
زندگی را به خاطر زیبایی اش
و زیبایی اش را به خاطر تو دوست دارم
من دنیا را به خاطر خدایش خدایی که تو را خلق کرد دوست دارم
فریاد زدم "دوست دارم" صدایم را نشنیدی!
اعتراف کردم که "عاشقم"،جرم مرا باور نکردی!
گفتم بدون تو "میمیرم"،لبخندی تلخ زدی!
از دلتنگی ات اشک ریختم،چشم های خیسم را ندیدی!
چگونه بگویم "دوستت دارم" تا تو نیز در جواب بگویی من هم همینطور!
چگونه بگویم که "بی تو این زندگی برایم عذاب است"،تا تو نیز مرا درک کنی!
صدای فریادم را همه شنیدند جز او که باید میشنید!
اشک هایم را همه دیدند!
آشیانه ای که درقلبت ساخته ام تبدیل به قفسی شده که تا آخر در اینجا
گرفتارم! گرفتار عشقی که باور ندارد مرا
فکر میکند که این عشق مانند عشق های دیگر این زمانه خالیست
وحرف های من بیچاره دروغین است
حالا دیگر آموخته ام که کلام دوستت دارم رابر زبان نیاورم،
دیگر اشک نریزم و درون خودم بسوزم!
اگر دلتنگ شدم با تنهايي درد دل كنم
اما رفتنم محال است،عشق كه آمد ديگر رفتني نيست
جنون كه آمد،عقل در زندگي حاكم نيست!
آنقدر به پايت مينشينم تا بسوزم
تا ابد به عشقت زندگي ميكنم تا بميرم!
گرچه شايد مرا به فراموشي بسپاري
اما عشق براي من با ارزش و فراموش نشدنيست!
براي كنار هم گذاشتن واژه ها،
دست قلمم بيش از آنچه فكر كني خاليست...
و بيش از انچه فكر كني احساس ميكنم
به نوشتن مجبورم!!!
شايد اين هم خاصيت داشتن اين صفحه ي مجازيست
ميان جاده كه مي آمدم سرم پر از فكر بود
فكر هايي از آن دست كه به هر نيمه اي كه ميرسيدم
احساس مي كردم بيش از اين رخصت پيش رفتن ندارم
چيزهايي مثل
آينــــــــــده
رفتــــــــــــــن
مانــــــــــــــــــــــدن
حالا اما انديشه اي نيست براي به واژه آوردن...
امشب بغض تنهایی من دوباره می شکند...
چشمانم بس که باریده دیگر تحمل نور مهتاب را ندارد
آخ که چقدر تنهایم...
دل بیچاره ام بس که سنگ صبورم بوده خرد شده و
انگشتانم بس که برایت نوشته خسته شده است...
رو به روی آینه نشسته ام آیا این منم؟؟؟
شکسته...پیر...تنها...
تو با من چه کردی؟؟؟
شاید این آخرین زمزمه های دلتنگی ام باشد
و دیگر هیچ نخواهم گفت
اما منتظرم ...
انتظار دیدن دوباره ی تو
برای من مثل زندگی دوباره است...
پس برگـــــــ ـــــــــــــــ ـــــرد...
عاشقانه برگـــــــــ ـــــــــــــــــ ـــرد...
برای همیشه برگــــــــ ــــــــــــــــــ ــــــرد...
نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن
...ولی کاش بودی تا اشکهایم
از شوق دیدارت سرازیر می شد
...کاش بودی و دست های مهربانت مرهم
همه ی دلتنگی ها و نبودن هایت می شد
کاش بودی تا سر بر شانه های مهربانت می گذاشتم
و دردهایم را به گوش تو می رساندم
...بدون تو عاشقی برایم عذاب است
...میدانم که نمیدانی بعد از تو
دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم
...کاش میدانستی که چقدر دوست دارم
و بیش از عشق بر تو عاشقم
میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی
برایم پر از درد و عذاب میشود
می دانم که نمیدانی بدون تو دیگر بهانه ای نیست
برای ادامه ی زندگی جز انتظار آمدنت
یه روز عشقت را دزدیدم و
برای اینکه جای مطمئنی داشته باشد
آن را در قلبم پنهان کردم
غافل از اینکه روزی برای پس گرفتن آن...
"قلــــــــــــــبم"
را خواهی شکست...
ای دل باز هم برای تو می نویسم
برای تو که با تو بودنم تنها دلیل بودن است
برای تو که بی توام در زندگی قراری نیست
برای تو که با تپشت می تپم و با نفست نفس می کشم
برای تو که در قصر دلم بر تخت نشسته ای
آری برای تو
بنشین و حکومت کن که محکم جایی داری
و هر روز هنگام شفق بر لب ایوان بیا
و رقص دخترک خیال را در باغ گل قصرت نظاره گر باش
وببین این دخترک با گیسوان بلند
وچشمان دلفریب چگونه تو را می لرزاند
ببین با آن ترانه ی مست کننده اش چگونه تو را مست می کند
وآن گاه که تو دوان دوان به سویش می شتابی تا او را در آغوش کشی
و لبانش را چون غنچه ای برچینی او سیمرغ افسانه ها میگردد
و آرام و سبک پر میزند و از دستت می گریزد
می رود تا باغی دیگر بیاید
و در آن نغمه سرایی کند
و آن گاه تو بی جان بر روی گلهای سپید و قرمز می افتی
خسته تر از خسته ترین ها
به هر سو می نگری چشمان او را می بینی
بر هر آوایی گوش می دهی صدای او را می شنوی
خدایا مرا چه شد؟؟!!
هر روز در شفق به آن اميد كه او را ببيني
بر لب ايوان مي آيي و دوباره نيمه شب به سراي تنهايي خود باز مي گردي
ديگر رقص گلها هم تو را نمي خنداند
ديگر نگاه عاشق شاپركان هم در تو لرزش ايجاد نمي كند
تنها يك نگاه!
يك صدا !
و آن گاه كه افسرده و غمگين در بستر آرميده اي
و نمي خواهي چشم به دنياي اطراف بگشايي
نغمه اي آشكار تو را بيدار مي كند
ديگر وقت نشستن نيست
برخيز و برو
آري او آمده او دوباره باز گشته
بر مي خيزي و دوان به سوي ايوان مي روي او را مي بيني
چون روز اول زيبا و دلفريب ونغمه خوان
اين بار اوست كه به نظاره ي جسم بي جان تو ايستاده
اوست كه برق مرواريد چشمانت را مي بيند
ومي لرزد و توان پريدن ندارد
آن قدر نگاهش كن تا جذبت شود و به سويت بيايد
و بعد...دخترك زيبا
دوان دوان از پله هاي قصر بالا مي آيد
در حالي كه خرمن گيسوانش با آهنگ تپش قلبش
بر روي شانه هايش به رقص آمده بودند
چشمان دلفريبش با مرواريد اشكش همچون گوهري مي درخشيد
و من آرام به كناري ايستاده و او را نظاره مي كردم
ديگر تاب نياوردم
دويدم و او را در آغوش كشيدم
و فرود آمدنش را در فرودگاه دلم تبريك گفتم.
جاده هنوز خیس است
و
من هم چنان می روم
به خیال رد پای اشکهایت
ولی تردید مرا زجر می دهد
نمی دانم این خیسی اشکهای توست
یا
خیسی شرم این جاده ازشگست دوباره ی من؟؟؟
مـ ـــرا ببـ ــخـ ــش...
"ببـ ـخـ ـش مـ ـرا" که برای نگاهت کافی نبودم
"ببـ ـخـ ـش مـ ـرا" اگر دستانم برای نگاه داشتنت کوچک بود
"ببـ ـخـ ـش مـ ـرا" اگر در قلبم جا شدی و دیگر برای هیچ جا نبود
اکنون که مرده ام "مـ ـراببـ ـخـ ـش"
اکنون که عاشقم "مـ ـرا ببـ ـخـ ـش"
مـ ـرا بخاطر همه ی لبخندهایت که عاشقم کرد و
همه ی گریه هایم که گرفتارت کرد "ببـ ـخـ ـش"
اکنون که از یاد برده ای با تو زیستن را "مـ ـرا ببـ ـخـ ـش"
اگر نامت را زیاد می خواندم" مـ ـرا ببـ ـخـ ـش"
اکنون که دیگر نمی خندم "مـ ـرا ببـ ـخـ ـش"
اکنون که دیگر هیچ اشکی ندارم "مـ ـرا ببـ ـخـ ـش"
مـ ـرا به خاظر تمام نا گفته هایم "ببـ ـخـ ـش"

عشق ايستادن زير باران و خيس شدن با هم نيست...
عشق آن است كه يكي براي ديگري چتر شود
و او هيچ وقت نداند كه چرا خيس نشد؟؟؟







